چند روزي پيش به واسطه گفتگوي كوتاه غير مالي و بورسي كه با يكي از مشتريان خوب شركت بعد از يك جلسه كاري داشتيم به دكتر شريعتي بيشتر علاقمند شدم. صادقانه خيلي آثار شريعتي را مطالعه نكرده ام، اما جرقه اي كه اين دوست پخته و دنياديده در ذهنم ايجاد كرد، باعث شد تا در تكاپوي يافتن يكي ازكتابهاي دكتر شريعتي براي شروع باشم.
جالب اينكه در همين حال و هوا، همكار عزيزم جناب آقاي هدايت ايميلي برايم فرستاد كه انگار شاهدي باشد از غيب.
اين چند جمله كوتاه علاقه من را بيشتر كرد نسبت به دكتر شريعتي و مصم تر شدم به يافتن و مطالعه كتابهاي آن عزيز!
اين جملات را تقديم مي كنم به آقاي وثوق دوست خوبم كه دير آمد و زود رفت! از او به خاطر گشودن اين پنجره جديد در دنياي كوچك من ممنوم. به زودي هواي تازه وارد شده از اين پنجره را به روح و قلبم بيشتر احساس خواهم كرد.

عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان.
اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
بالاخره بعد از مدتها یک عضو جدید به خانواده اصلی اضافه شد.
شب ۱۳ آبان که ما در ایران خستگی یک روز پرهیجان را پشت سر می گذاشتیم، دقیقا آن طرف کره زمین، در حضور آفتاب تابان و یا در هوای ابری ونکوور، اشکان عزیز متولد شد.
قدم این نورسیده دوست داشتنی را به برادر خوبم و خانم عزیزش تبریک می گویم.
امیدوارم همزاد این نوزاد معصوم و پاک، عشق و فراوانی و سلامتی و ثروت بیشتر برای خودش و خانواده اش باشد. ![]()
![]()
![]()

چند جمله و ضرب المثل بین المللی درباره صلح و آرامش:
صلح آباد می کند، جنگ خراب، صلح تولید می کند، جنگ مصرف. (مثل دانمارکی)
کسب یک تخم مرغ با آرامش، بهتر است از یک گاو با جنگ.
با عقل به صلح دست یابید و با صلح به خیلی چیزها.
کسی که خواهان صلح نیست خداوند به او جنگ می دهد.
پیروزی های صلح کمتر از پیروزی های جنگ نیست.
جایی که صلح هست خدا نیز هست.
اگر می خواهی در آرامش باشی، گوش کن، ببین و ساکت باش (مثل فرانسوی)
در صلح هم می توان به شهرت دست یافت، همچنان که در جنگ (مثل انگلیسی)
صلح عادلانه از آن انسانهاست، خشم بی رحمانه از آن درندگان.
جایی که صلح هست، برکت نیز هست.
مطالعه کتابهای روانشناسی و موفقیت به نفسه ارزشمند و تحول آفرین است اما متاسفانه در چند سال اخیر رنگ و بوی سطحی نگری و تجارت صرف در برخی از کتابها به وضوح احساس می شود.
همین موضوع باعث شده تا در یکی دو سال گذشته خیلی سراغ این قبیل کتابها نروم. اما کتابی که امروز معرفی می کنم یک کتاب ویژه و نسبتا عمیق است. از آن دست کتابهایی که هر بخش کوتاه یک صفحه ای آن را می توان بارها خواند و از تک تک جملات آن درس گرفت:
نام کتاب: نیرویت را در سختی ها بیاب
نوشته : دیوید ویسکات
ترجمه : رویا منجم
ناشر: نشر مس ۱۳۸۳
تعداد صفحات و قیمت: ۲۰۵ صفحه ۳۲۰۰ تومان

یکی از بخش های این کتاب را با من بخوانید:
جهان را چگونه می بینی؟
لیوانی را که تا نیمه آب دارد چگونه می بینی؟
آیا لیوان، نیمه پر است؟
یا نیمه خالی؟
آیا آدم خوش بینی هستی؟
یا بدبین؟
هر دو جواب نادرست اند، زیرا هر دو تحریف شده اند.
پاسخ درست این است که در هر دو لیوان آب است.
همان میزان آبی که اگر در بشکه باشد به چشم هم نمی آید؛ از انگشتانه سرریز می کند. نکته چیست؟
ادراک تو از جهان نسبی است، زیرا در تماس با دیگران رشد کرده ای، خانواده ات، از خانواده های دیگر داراتر یا بی چیزتر بوده اند و گله می کردی چون خواهر یا برادری جز تو هم داشته اند، با او بهتر از تو رفتار کرده اند. بیشتر داشتن، خوب تلقی می شد و کمتر داشتن، بد!
واقعیت امری نسبی نیست، اما شیوه نگریستن تو به آن است که آن را نسبی می نمایاند. اگر احساس نفی شدن کنی و خود را روی پایین ترین پله نردبان زندگی ببینی، به هرجا نگاه کنی برای تاریک و خالی از امیدبودن جهان، شواهدی می یابی. و اشتباه می کنی.
هرگاه طعم پیروزی را چشیده، به عشق دست یافته، یا به مقامی رسیده باشی که دیگران چشم طمع به آن دوخته اند، هرگاه ارتقا پیدا کنی و یا در مطبوعات نام و شهرتی بیابی، تصور می کنی که جهان، مکان امکانات نامحدود و شگفتی هاست. و باز هم اشتباه می کنی!
جهان نه خوب است و نه بد.
جهان، جهان است.
تو نیز بالقوه می توانی خوب یا بد باشی.
خوبی ات را گرامی بدار و ساختار شخصیتت را بر آن استوار ساز.
ضعف هایت را نه نادیده بگیر و نه به آنها نفرت بورز.
هم زمان در بخش خالی و پر زندگی ات، زندگی کن.
با پذیرش همه چیز خود را می یابم.
4 ماده غذایی برای مقابله با آنفلوآنزای A
مصرف چای سبز، انار، قارچ و هویج (من اختصارا به آنها چاقه می گویم) از جمله اقدامات پیشگیرانه در برابر ابتلا به آنفلوانزای خوکی است.
همانطور که میدانید هر روز بر شمار مبتلایان به آنفلوانزای A افزوده میشود، پس برای عدم ابتلا به این بیماری و حذف این روند، پیشگیریهای اساسی باید صورت گیرد. در اینجا متخصصان به توضیح 4 ماده غذایی پرداختهاند که سیستم ایمنی بدن را در مقابله با این ویروس مقاومتر میکند. [ویروس آنفلوآنزای A روزانه تغییر شکل می دهد]
چای سبز
در چای سبز نوعی آنتی اکسیدان به نام "کاتچین" وجود دارد که میتواند
سلولهای ایمنی بدن را افزایش دهد و طبق تحقیقات انجام شده، این ماده حرکت
انتشار ویروس را کند میکند. از دیگر ترکیبات چای سبز،"التیانین"
است.[چای سبز طول عمر را افزایش می دهد] طبق تحقیقاتی که در هاروارد
انجام شده، این ماده، مقاومت سیستم ایمنی بدن را افزایش میدهد.
انار
یکی از دلایلی که از انار به عنوان میوهای فوقالعاده یاد میشود، داشتن
خاصیت آنتیاکسیدانی آن است. انار بیشترین ظرفیت آنتی اکسیدانی را برای
مهار یا خنثیسازی رادیکالهای آزاد دارد و با داشتن این خاصیت میتواند
با بیماریهای مختلف از جمله آنفلوانزا، مقابله کند. اگر انار در دسترس
شما نیست میتوانید از آب انار بدون شکر استفاده کنید.
قارچ
شما حتما از شنیدن این خبر که سس قارچی که معمولا روی استیک میریزید، سیستم ایمنی بدن را مقاوم میکند، خوشحال خواهید شد. طبق تحقیقات اخیر با
استفاده از قارچ، سلولهای کشنده طبیعی افزایش پیدا میکنند و در نتیجه سیستم ایمنی بدن مقاومتر میشود.
هویج
برای مقابله با این بیماری، هویج انتخاب مناسبی است، چراکه منبع غنی از
بتاکاروتن است و بتاکاروتن، مقاومت بدن را در مقابله با این بیماری، بالا
میبرد. طبق تحقیقات هر چه بتاکاروتن بیشتر مصرف شود، سلولهای ایمنی بدن
که شامل سلولهای کشنده طبیعی هستند، گستردهتر میشوند.

۸۸/۸/۸ هم یک روز مانند میلیاردها روزیست که خداوند از ابتدای خلقت به انسانها ارزانی داشته است. اما خوب برای ما ایرانی ها عموما و شیعیان خصوصا و مشهدی ها استثنائا یک روز ویژه است.
تولد امام رضا همیشه برای ما حال و هوای خاصی داشته است. شاید یکی از خوشایندترین خاطرات کودکی و نوجوانی من از این روز عزیز تعطیلی مدارس در استان خراسان در این روز و از آن مهم تر تعطیل نشدن مدارس استانهای دیگر بود که واقعا مزه شیرین آن وصف نشدنی بود. یادش به خیر
به مناسبت این روز عزیز جستجویی کردم در زمینه منبع و سندیت داستان معروف ضامن اّهو!
روایت اول:
صيادی در بيابانی قصد شکار آهويی میکند و آهو شکارچی را مسافت معتنابهی به دنبال خود میدواند و عاقبت خود را به دامن حضرت علی بن موسی الرضا عليه السلام که اتفاقاً در آن حوالی تشريففرما بوده است، میاندازد. صياد که میرود آهو را بگيرد، با ممانعت حضرت رضا عليه السلام مواجه میشود. ولی چون آهو را صيد و حق شرعی خود میداند، در مطالبه و استرداد آهو مبالغه و پافشاری میکند. امام حاضر میشود مبلغی بيشتر از بهای آهو، به شکارچی بپردازد تا او آهو را آزاد کند. شکارچی نمیپذيرد و به عرض میرساند: الا و بالله، من همين آهو را که حق خودم است، میخواهم و لاغير ... و آن وقت آهو به زبان میآيد و سخن گفتن آغاز میکند و به عرض امام میرساند که من دو بچه شيری دارم که گرسنهاند و چشم بهراهاند که بروم و شيرشان بدهم و سيرشان کنم. علت فرارم هم همين است و حالا شما ضمانت مرا نزد اين ظالم بفرماييد که اجازه دهد بروم و بچگانم را شير دهم و برگردم و تسليم صياد شوم...
حضرت رضا عليه السلام هم ضمانت آهو را نزد شکارچی میفرمايد و خود را به صورت گروگانی در تحت تسلط شکارچی قرار میدهد. آهو میرود و بهسرعت باز میگردد و خود را تسليم شکارچی میکند. شکارچی که اين وفای به عهد را میبيند، منقلب میگردد و آن گاه متوجه میشود که گروگان او، حضرت علی بن موسی الرضا صلوات الله عليه است. بديهی است فوراً آهو را آزاد میکند و خود را به دست و پای حضرت میاندازد و عذر میخواهد و پوزش میطلبد. حضرت نيز مبلغ معتنابهی به او مرحمت میفرمايد و بهعلاوه، تعهد شفاعت او را در قيامت نزد جدش میکند و صياد را خوشدل روانه میسازد. آهو هم که خود را آزاد شده حضرت میداند اجازه مرخصی میطلبد و به سراغ لانه و بچگان خود میدود...
روایت دوم:
ابومنصور محمد بن عبدالرزاق طوسي، معروف و مشهور و گردآورنده «شاهنامه ابومنصوری» می نویسد:
چون روز پنجشنبه برای زيارت رضا عليهالسلام از شیخ اجازه خواستم. گفت بشنو که درباره اين مشهد (يعنی اين محل شهادت) با تو چه میگويم. در روزگار جوانی، نظر خوشی به طرفداران اين مشهد نداشتم و در راه، معترض زائران میشدم و لباسها و خرجی و نامهها وحوالههايشان را بهستيزه میستاندم. روزی به شکار بيرون رفتم و يوزی را به دنبال آهويی روانه کردم. يوز همچنان به دنبال آهو میدويد تا بهناچار، آهو را به پای ديواری پناهيد و آهو ايستاد. يوز هم رو به رويش ايستاد ولی به او نزديک نمیشد.
هر چه کوشش کرديم که يوز به آهو نزديک شود يوز نمیجست و از جای خود تکان نمیخورد؛ ولی هر وقت که آهو از جای خود (کنار ديوار) دور میشد، يوز هم او را دنبال میکرد. اما همين که به ديوار پناه میبرد، يوز باز می گشت تا آن که آهو به سوراخ لانهمانندی در ديوار آن مزار داخل شد. من وارد رباط [معنای اصلی آن جای نگهداری اسب برای مبارزه با دشمنان و مرزداری از حدود و ثغور مسلمانان است، و بعداً به معانی مختلفی از جمله کاروانسرا، خانقاه صوفيه، نقل شده است.] (تعبير جالبی از مزار حضرت رضا در آن عصر) شدم، و از ابی نصر مقری (که لابد قاری راتب قبر مطهر حضرت يا ديگر مقابر اطراف قبر و داخل رباط بوده است) پرسيدم: آهويی که هم الان وارد رباط شد کو؟ گفت: نديدمش.
آن وقت، به همان جايی که آهو داخلش شده بود درآمدم و پشگلهای آهو و رد پيشابش [ادرار] را ديدم، ولی خود آهو را نديدم. پس با خدای تعالی پيمان بستم که از آن پس زائران را نيازارم و جز از راه خوبی و خوشی با آنان در نيابم. از آن پس، هر گاه که کار دشواری به من روی میآورد، وگرفتاریای پيدا میکردم، بدين مشهد روی و پناه میآوردم، و آن را زيارت و از خدای تعالی در آن جا حاجت خويش را مسئلت میکردم و خداوند نياز مرا بر میآورد، ومن از خدا خواستم که پسری به من عنايت فرمايد. خدا پسری به من مرحمت فرمود، و چون آن پسربچه به حد بلوغ رسيد، کشته شد؛ من دوباره به مشهد برگشتم و از خدا مسئلت کردم که پسری به من عطا فرمايد و خداوند پسر ديگری به من ارزانی فرمود. هيچ گاه از خدای تبارک و تعالی در آن جا حاجتی نخواستم مگر آن که حق تعالی آن حاجت را برآورد و اين چيزی است از جمله برکات اين مشهد سلام الله علی ساکنه که بر شخص من آشکار شد و برای خودم روی داد.
نمی دانم کدام روایت صحیح است؟ اولی، دومی یا هیچ کدام؟ قضاوت با شما!
ورود من به دنیای سرمایه گذاری در بورس و بازار سرمایه همزمان با اشنایی با پارس پرتفولیو و دوست خوبم مجید متحدین بود. از این نظر هنوز هم خودم را مدیون این مرد بزرگ و خوش قلب و بلند نظر می دانم. الان که سالها از آعاز آشناییمان می گذرد خوشحالم که باز هم لااقل سالی یک بار با مجید متحدین گپی و تجدید خاطراتی داریم و هنوز هم عاشقانه دوستش دارم و بابت همه چیزهایی که به من یاد داد مدیون او هستم. مجید متحدین به من انگیزه و انرژی داد و تشویقم کرد و یاد داد به من که خداوند برای همه بندگانش روزی و ثروت قرار داده است.
ایران تحلیل حاصل تجربیات من و دوست خوبم حسین یوسفی در کنار آتی نگر بود و اکنون خوشحالم که در کنار ایران تحلیل و بورس۲۴ امروز برادر دیگری نیز متولد شده است.
دوست خوبم آقای محمد معبودی که واقعا از صمیم قلب دوستش دارم، بالاخره بعد از مدتها تلاش و برنامه ریزی و صرف وقت و انرژی زیاد و ایثار وقت و زندگی شخصی بالاخره سایت زیبای دنیای بورس را راه اندازی کرده است.

چند وقت پیش در دفتر شرکت افتخار پذیرایی و هم صحبتی با مدیران دنیای بورس جناب آقای دکتر یزدانی و آقای معبودی را داشتم. خوشحالم که هر دوی این دوستان عزیز را از رهگذر ایران تحلیل یافتم و از صمیم قلب آرزوی موفقیت دارم برای این دو همراه پر انرژی و پر انگیزه.
به موفقیت و بالندگی دنیای بورس خوشبین هستم و امیدوارم شاهد رشد و پیشرفت روز افزون دنیای بورس و همراهانش که شکر خدا کم هم نیستند در آینده نزدیک باشیم.
صادقانه خوشحالم برای معبودی عزیز؛ خسته نباشید و تبریک می گویم به ایشان و همسر همراهشان و دکتر یزدانی محترم!
موفق باشید
امیدوارم بی خوابی شبانه به سراغ شما نیاید و خواب خوش و راحت، آرامش بخش شبهای شما باشد. از زمانی که یادم می آید خيلي وقتها خواب شبانه درست و حسابی نداشته ام و اغلب شبها یا یکی دو ساعتی از نیمه های شب را به بیداری گذرانده ام و یا یکی دو ساعت زودتر از اغلب مردم بیدار شده ام، اما...
اما برای سوپر خوش بینی مثل من همین موضوع فرصتی برای شکرگزاری و تشکر از خالق است. خوشبختانه در این چند سال شب های بسیاری فرصت داشته ام تا در آرامش و سکوت نیمه شب ها ساعتها با تنهایی خودم حال کنم و از زندگی لذت بیشتری ببرم.
برای آنها که در شهر شلوغ و پرهیاهویی مثل تهران زندگی می کنند، فرصت استفاده از نیمه شب های نسبتا ارام تهران و یا لذت از ساعات عارفانه طلوع آفتاب واقعا معتنم است.
یکی از همدم های اصلی من در نیمه شب ها، موسیقی است. چند وقت پیش در یکی از نمایشگاههای مناسبتی، با مجموعه ای از آهنگ ها و ترانه های خاطره انگیز دهه های ۴۰ و ۵۰ ایران برخورد کردم با عنوان گنجینه.
این مجموعه ارزشمند علاوه بر این که یک حال اساسی به روحیه من داد، باعث شد تا بارها در این نیمه شبهای زیبا یادی بکنم از پدر خدا بیامرزم!
بارها ارزو کردم کاش پدرم زنده بود و من این چند سی دی خاطره انگیز را تقدیمش می کردم و از لذت او و تجدید خاطراتش من هم حظی می بردم...
الان ساعت تقریبا ۴ صبح است و این ساعتهای روحانی با موسیقی های سنگین و بی کلام هماهنگ تر است، اما من یکی از آهنگهای نسبتا شاد این مجموعه با عنوان الفبا با صدای ایرج را انتخاب و تقدیم می کنم به دوستان همراهم در این صفحات مجازی. ممنون که به من سر می زنید.
لینک دانلود آهنگ الفبا با صدای ایرج
فکر کنید که یک آدم متفکر و هوشمند چقدر می تواند از دیدن یک عکس برداشتهای ژرف و عمیقی داشته باشد. احتمالا این دوتا عکسها را در بین انبوه ایمیلهایی که این روزها به دستتان می رسد دیده باشید اما برداشت های متفاوتی که دیدن این عکسها ایجاد می کند جالب توجه است.
من این گونه برداشت می کنم: پول گرفتن چه سخت و پول دادن چه آسان!


نظر شما چیه؟
دیروز ۲۰ مهرماه روز جهانی حافظ را پشت سرگذاشتیم.

وبلاگ بدون مرز سنگ صبور و خلوتگاه روحی من شده و بخش فال حافظ را در هر بار مراجعه به وبلاگ با کلیکی می نوازم تا حضرت حافظ هم به غزلی روح من را بنوازد.
از ادبیات زیاد نمی دانم اما وقتی می بینم که حافظ بعد از صدها سال همچنان تحسین انسان قرن ۲۱ را برمی انگیزد، در برابر او سر تعظیم فرو می آورم. از خداوند به خاطر هدیه فردوسی، مولوی، خیام، حافظ، سعدی و ... سهراب سپهری به فارسی زبانان متشکرم.
این هم فال من در روز جهانی حافظ:

به رسم اکثر پنج شنبه ها هفته گذشته خانوادگی رفتیم کتابفروشی آرین نیاوران. یک عادت خوب دارم که کتاب زیاد می خرم و یک عادت بد این که اعلب آنها را نیمه کاره رها می کنم. اما استثنائا این هفته فقط یک کتاب خریدم و جالب این که این کتاب را صبح جمعه تا ظهر تمام کردم.
خرید این هفته من کتابی بود از بازیگر مشهور سینما رضا کیانیان با عنوان "این مردم نازنین".
حقیقتش نمی دانستم رضا کیانیان مشهدی و همشهری ماست و همین موضوع اشتیاق خرید این کتاب را در من بیشتر کرد. (هرچه تلاش می کنم بدون مرز باشم و درگیر کشور و استان و شهر و دیار نباشم نمی شود)
کتاب "ابن مردم نازنین" نوشته های کوتاه رضا کیانیان از برخوردهایش با مردم بعد از معروفیت است. کتاب شامل ۱۶۷ صفحه است و توسط نشر مشکی تهران در سال ۸۷ منتشر شده است. قیمت کتاب ۳۲۰۰۰ ریال است.
در مقدمه کتاب؛ رضا کیانیان نوشته است:
"شهرت، تنهايي را ميدزدد. همهجا نگاهات ميكنند. همهجا با تو هستند. زير ذرهبين هستي. فقط در خانه ميشود تنها بود. اگر تلفنهاي علاقهمندان بگذارند! در خانه هم بايد هميشه پردهها كشيده باشد. همسايهي علاقهمند هم زياد است. من هم مثل هر آدم ديگري تنهايي ميخواهم. من هم به تنهايي نياز دارم. بازيگري در هر شكلاش تنهايي ندارد. بازيگر، پشت صحنه و روي صحنه هميشه با عدهاي دمخور است. تنها نيست...
من در خيلي قلبها، خانهاي دارم. هيچوقت آواره نميشوم. بيسرپناه نميمانم. اين همه قلب، اين همه خون، اين همه تپش. اينهمه عشق، اينهمه تنهايي و ا ينهمه مردم. اين مردم نازنين.
ماجراهايي را كه ميخوانيد، بهلحاظ تاريخ وقوع مرتب نشدهاند. پس و پيش هستند. مهم نيست. مهمتر نكتههايياست كه دارند.
در اين مدت هر برخورد جالبي كه با مردم برايام پيش آمده رايادداشت كردم و سعي كردم خاطرات گذشته را هم بهياد بياورم. بههرحال هرچه را به ياد آوردم و هرچه را قابل چاپ بود، در اين دفتر آوردم.
اميدوارم سالهاي بعد، دفترهاي ديگرش را هم چاپ كنم اما نميدانم تا دفتر چندم وقت خواهم داشت."
مطالعه این کتاب زیبا و خواندنی را به همه خوانندگان این وبلاگ توصیه می کنم. ارزش وقت گذاشتن را دارد. در ادامه یکی از روایتهای کوتاه کتاب را نقل می کنم.
![]() ![]() |
روز- شب- خارجی- خیابان های تهران
بعد از سریال وکلای جوان - که در آن دفتر وکالت داشتم و با تعدادی همکار جوان سعی می کردیم کار مردم را راه بیندازیم- کلی مراجعه کننده در خیابان ها داشتم که از من تقاضا می کردند وکالت شان را قبول کنم. یک بار در خیابان جم، مردی خوش پوش و سامسونیت به دست با عجله از اتومبیل اش پیاده شد و جلوی مرا گرفت.
خودش را معرفی کرد. یک شرکت تجاری داشت و می گفت شرکاری اش سهام او را بالا کشیده اند و با پرونده سازی او را ساقط کرده اند. کیف اش را روی ماشین گذاشت و آن را باز کرد. مملو از مدارک گوناگون بود. با التماس از من می خواست وکالت اش را قبول کنم. می گفت در تلویزیون دیده که من و همکارانم آدم های سالمی هستیم. وکلای شریفی هستیم و رشوه قبول نمی کنیم.
می گفت مدت هاست دنبال من است که مرا پیدا کند. این ها را که گفت فهمیدم چرا سرش کلاه رفته و شرکای اش چگونه از همه چیز ساقط اش کرده اند!
این مقاله را چندی پیش برای سایت بورس۲۴ نوشتم که در صفحه ۱۱ روزنامه دنیای اقتصاد روز شنبه ۱۸ مهر ۸۸ چاپ شده است.
مجيد اصلي*
همواره در بورس تهران يك نماد يا گروه خاص بيشترين توجه بازار را به خود جلب كرده و در مقام ليدر در بورس ايفاي نقش كرده است.
درست یا غلط این ذات بازار سرمایه ایران بوده و احتمالا تا زمانیکه صفهای خرید، حجم مبنا و رانت اطلاعاتی وجود دارد این موضوع جزئی از بازار خواهد بود. شرکت مخابرات ایران در ۲ ماه گذشته خواسته یا ناخواسته به عنوان پرحرف و حدیثترین سهام بورسی و به عبارتی لیدر بازار مطرح بوده است، کما اینکه نگاهی به روند شاخصهای بورسی از ابتدای شهریور ماه نشان از تاثیر قابل توجه این نماد بر روی کل بازار دارد.
ادامه مطلب
یکی از آرزوهای زرد این است که آن قدر مشهور شوید که تازه Paris Hilton عکس شما را در دست بگیرد و به بقیه نشان دهد.
![]() | |
![]() |
![]() |
یا مثلا آن قدر مهم و پولدار شوید که بتوانید ولادیمیر پوتین را وادار کنید که عکس شما را در همه جلسات مهم دیپلمانیک پشت سرش داشته باشد.
شاید امسال آخرین سالی باشد که دوقلوهایم مدرسه را در تهران می گذرانند. چند روز پیش معلم بچه ها نامه ای فرستاده بود و همه والدین را برای صحبت و آشنایی به مدرسه دعوت کرده بود.
روز پنجشنبه همراه همسرم به مدرسه رفتیم و خوشبختانه خیلی امیدوار و مسرور برگشتیم.
معلم امسال بچه های ما، آقای شمس آبادی مردی حدود پنجاه و چند ساله است که امسال آخرین سال خدمت در شغل شریف معلمی را پشت سر می گذارد. مردی میانسال با انبوهی از تجربه و کوله باری از حرفهای پرمغز و نغز!
نگرانی اکثر والدین بچه ها از بازیگوشی پسربچه هایشان و عدم توجه آنها به درس و ریاضی و علوم و ... بود. مادری می گفت پسرم نام بازیکنان ذخیره تیم اوساسونا را هم می داند اما اگر بپرسی 8*5 حتما باید 30 ثانیه فکر کند!
اما عکس العمل این معلم باتجربه جالب بود که معتقد بود بچه ها باید از درس و زندگی لذت ببرند و درس زندگی بیاموزند و الا همین بچه چند سال آینده وقتی طعم پول را بچشد خودش ضربهای 8 رقمی را هم ذهنی محاسبه می کند!
به هر حال این جلسه جالب همزمان شد با ارسال این مطلب زیبا توسط دوست خوبم هومن آزاد که خالی از لطف نیست!

اين داستان را چند سال پيش، يكي از دوستان به نام علي
قصّاب، معلّم رياضي و داراي مدال نقره جهاني در مسابقات رياضي
برايم تعريف كرد:
یك دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن
دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر كوچکشان
را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش
را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.
روز اوّل كه پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسيد:
پسرم تعريف كن ببينم امروز در مدرسه چي ياد گرفتي؟ پسر جواب داد:
امروز درباره خطرات سيگار كشيدن به ما گفتند، خانم معلّم برايمان
يك كتاب قصّه خواند و يك كاردستي هم درست كرديم.
پدر
پرسيد: رياضي و علوم نخوانديد؟ پسر گفت: نه!
روز دوّم دوباره وقتي پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تكرار كرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش كرديم، ياد گرفتيم كه چطور اعتماد به نفسمان را از دست ندهيم، و زنگ آخر هم به كتابخانه رفتيم و به ما ياد دادند كه از كتاب هاي آنجا چطور استفاده كنيم.
بعد از چندين روز كه پسر مي رفت و مي آمد و تعريف مي كرد، پدر كم
كم نگران شد چرا كه مي ديد در مدرسه پسرش وقت كمي در هفته صرف
رياضي، فيزيك، علوم، و چيزهايي كه از نظر او درس درست و حسابي
بودند مي شود. از آنجايي كه پدر نگران بود كه پسرش در اين دروس
ضعيف رشد كند به پسرش گفت: پسرم از اين به بعد دوشنبه ها مدرسه
نرو تا در خانه خودم با تو رياضي و فيزيك كار كنم.
بنابراين
پسر دوشنبه ها مدرسه نمي رفت.
دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند كه چرا پسرتان نيامده. گفتند مريض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز يك بهانه اي آوردند. بعد از مدّتي مدير مدرسه مشكوك شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت كند.
وقتي پدر به مدرسه رفت باز سعي كرد بهانه بياورد امّا مدير زير بار نمي رفت. بالاخره به ناچار حقيقت ماجرا را تعريف كرد. گفت كه نگران پيشرفت تحصيلي پسرش بوده و از اين تعجّب مي كند كه چرا در مدارس استراليا اينقدر كم درس درست و حسابي مي خوانند.
مدير پس از شنيدن حرف هاي پدر كمي سكوت كرد و سپس جواب داد:
الان که بیشتر فکر می کنم سوال بزرگی برای من پیش آمده و ان سوال این است که اصولا چرا من این قدر سخت طرفدار پرسپولیس هستم.
تاریخچه انتخاب تیم برای طرفداری توسط من به سنین 15 یا 16 سالگی برمی گردد و به سالهای پایانی دهه 60.
جالب این که در برابر سوال یکی از پسرهایم مستاصل مانده ام که چرا طرفدار پرسپولیسم و چرا از استقلال خوشم نمی آید. حتی از آن تیمی که روزی من عاشقش شدم امروز یک نفر هم بازی نمی کند و جای همه آنها را بازیکنان جوان زیر 30 سال گرفته اند اما من همچنان عاشق پرسپولیس هستم.
البته اگر دقت کنید این تعییرات در انسانها هم مانند هر تیمی روی می دهد. من اکنون حتی یک سلول هم از 15 سال قبل در بدنم ندارم و کلا آدم دیگری جایگزین من قبلی شده است. این اتفاق در مورد همسر و فامیل و دوستان من هم رخ داده اما ما همچنان همدیگر را دوست داریم و به یکدیگر عشق می ورزیم.
از بحث منحرف نمی شوم. به راستی معیار هرکدام از ما برای انتخاب استقلال و پرسپولیس چیست؟ چرا تیم مورد علاقه مان را عوض نمی کنیم؟

آیا همه ما نیاز داریم تا به تیمی تعصب داشته باشیم؟ چرا من هرگز هیچ تعصبی به ابومسلم نداشته ام؟
آیا روحیه من تهاجمی تر بوده و به همین دلیل رنگ قرمز را انتخاب کرده ام؟ آیا طرفدارن استقلال آرام تر هستند؟
آیا به نام پرسپولیس علاقمندم و به همین دلیل هرگز از اسم پیروزی استفاده نمی کنم؟
چرا پسرهای دوقلوی من یکی طرفدار استقلال و یکی طرفدار پرسپولیس هستند؟
واقعا چرا من عاشق تیم پرسولیس هستم؟ با وجود این همه نتایج بدی که در یکی دو سال اخیر گرفته است؟
پاسخ این سوالات را نمی دانم. آیا شما به مشکل من دچار نشده اید؟
دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بینالمللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار میشود و دعاهای بچههای دنیا را جمع آوری میکند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه میدهد. دعاهایی که میخوانید از بچههای ایران است. لطفاً آمین بگوئید:
آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد! (تاده نظربیگیان / ۵ ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا میکنم. از تو میخواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاهها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را میخواهم میگوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)
خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدیهایی را که من جمع میکنم از من میگیرند و به بچه آنهایی میدهند که به من عیدی میدهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)
خدایا! از تو میخواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه میخورد و میگوید کی کارت پایان خدمت میگیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)
خدایا! کاری کن وقتی آدمها میخوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)
خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا میکنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)
ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)
دلم میخواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژلهای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)
خدایا! شفای مریضها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچکس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)
خدایا! تمام بچههای کلاسمان زن داداش دارند از تو میخواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)
ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم میرسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)
خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلممان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)
خدایا! دعا میکنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)
خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونهها را میزدیم و فرار میکردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمیکنم! (دلنیا عبدیپور / 10 ساله)
آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم میفهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمیگرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)
خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)
خدایا! میخورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)
خدایا! من دعا میکنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمیخوانند اما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)
اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول میزنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)
خدای مهربان! من یک جفت کفش میخواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)
خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمیکند فقط میخوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)
در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:
"هزاران نفر برای باریدن باران دعا میکنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمههایش سوراخ است."
با تشکر از آقای مجید فلاح
در آمریکا طرز لباس پوشیدن و وضع ظاهری افراد نقش بسزایی در قضاوت اطرافیان دارد، سالها پیش عکسی را که در زیر مشاهده مینمایید انتشار یافت و گفته شده بود که این یازده نفر قصد راه اندازی یک شرکت را دارند و از علاقمندان به سرمایه گذاری خواسته بودند در صورت تمایل از یک دلار تا یک میلیون دلار میتوانند در این شرکت سرمایه گذاری نمایند؛
جالب این که پس از گذشت یک سال حتی یک نفر هم حاضر به سرمایه گذاری در این شرکت در شرف تاسیس نشد.
به نظر شما آیا شرکتی که این افراد تاسیس کرده اند به موفقیتی دست خواهد یافت؟
جالب است بدانید این عکس چند وقت پیش در اینترنت توسط مالکین شرکت منتشر گردید، این عکس که مربوط به دهه هشتاد میباشد موسسین بزرگترین و پولدارترین شرکت جهان یعنی مایکروسافت را نشان میدهد، نفر سمت چپ در پائین ترین ردیف متعلق به ثروتمندترین فرد جهان یعنی بیل گیتس در نوجوانی است.
ملاقات دوستان قدیمی و تجدید خاطرات با انها واقعا لذت بخش است. در سفری که اخیرا به مشهد و طرقبه داشتم فرصتی شد تا تجدید خاطره ای بکنم از دوستان قدیمی و دوران کودکی و نوجوانی.
این روزها در طرقبه هرکدام از دوستان را که می دیدم بر روی موبایلش کلیپی از اجرای یک شعر محلی با لهجه مشهدی از قاسم رفیعا در حضور رهبر کشورمان را نشان می داد و از این همه ذوق و قریحه این همشهری شاعر لذت می برد.
برای من که روزهای زیادی را با قاسم رفیعا از سالهای راهنمایی و دبیرستان در گنجینه خاطراتم به یاد دارم، این کلیپ مروری شد بر همه روزهای قشنگ کودکی و نوجوانی و لذت از خاطره های آن همه روزهای خوب و به یاد ماندنی در زیباترین و خوش آب و هواترین نقطه زمین از نظر من یعنی طرقبه!
برای قاسم رفیعای عزیز آرزوی موفقیت دارم و بابت همه موفقیت هایش و چاپ کتابها و اشعارش و مسئولیتهای فرهنگیش در استان تبریک می گویم.
متاسفانه نتوانستم فرمت قابل اجرا در کامپیوتر این شعر زیبا با اجرای قاسم رفیعا را پیدا کنم، اما به هر حال فرمت موبایل آن را می توانید از لینک زیر دانلود کنید.

موره میبینی که شر و با صفایوم *** بچه محله امام رضایوم
زلزلیوم حادثیوم بلایوم *** بچه محله امام رضایوم
هر روز جمعه دلومه مبندوم *** به پینجله طلا و ورمگردوم
کار و بارم ردیفه با خدایوم *** بچه محله امام رضایوم
به مو بگو بیا به قله قاف *** اصلا مو ره بیزر همونجه علاف!
قرار مرار هر چی بیگی مو پایوم *** بچه محله امام رضایوم
دروغ ، مروغ نیست مییون ما باهم *** الان به عنوان مثال تو حرم
چند روزه که تو نخ کفترایوم *** بچه محله امام رضایوم
چشم موره گیریفته چنتا کفتر *** گفته خودش: چنتاشه خواستی وردر
الان دروم خادماره مپایوم *** بچه محله امام رضایوم
کفتراره که بردم از روگنبد *** مرم مو واز تونخ رفت وآمد
تو نخشه او گنبد طلایوم *** بچه محله امام رضایوم
گنبده نصب شب مده به دستم *** او گفته: هر وقت که بییی مو هستوم
مویم که قانع و بی ادعایوم *** بچه محله امام رضایوم
وخته میبینم توی عالم همه *** ازش میگیرن و مگن واز کمه
گنبدشه اگر بده رضایوم *** بچه محله امام رضایوم
گنبد و ممبد نموخوام باصفا *** سی ساله پای سفره ای آقا
منتظر یک ژتون غذایوم *** بچه محله امام رضایوم
امروز نهم سپتامبر ۲۰۰۹ میلادی است: ۰۹/۰۹/۲۰۰۹
این روز جالب من را به یاد مطلب عجیبی درباره تاریخچه حیات در کره زمین در کتاب "نامه های پدری به دختر" انداخت:
" اگر تمام دوره عمر زمین را یک سال فرض کنیم که در نیمه شب روز آخر اسفند پایان یابد؛
هشت ماه از عمر زمین در حالتی گذشته که هیچ نوع موجود زنده و جانداری در روی آن نبوده است.
در ماههای نهم و دهم نخستین موجودات زنده و جانوران یک سلولی و ستاره های دریایی به وجود آمده اند.
در هفته دوم ماه اسفند یعنی آخرین ماه سال حیوانات پستاندار پیدا شده اند.
در ساعت ۲۳:۴۵ یعنی یک ربع ساعت به آخر سال، انسان به وجود آمده است و دوره تاریخی زندگی انسان فقط ۱۵ دقیقه آخر سال بوده است.
از این مثال کوتاهی عمر تاریخ چند هزارساله و عصر پیدایش انسان نسبت به عمر زمین به خوبی مشخص می شود."
نظر شما چیست؟










